عبدالله مستوفى

368

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

جزو جمعهاى موجود در ادارات سبعه را حقا تصرف و براى تصدى جزو جمع ، برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى را پيشنهاد كردم . مرنار تصويب كرد و برادرم از علىآباد آمد و مشغول كار جزو جمع شد تا ديگر حاجتى باستطلاع از وزارت ماليه نداشته باشيم و در خود ادارهء ماليات مستقيم همهء اسباب كار موجود باشد . با اين مقدمات بود كه وزارت ماليهء سپهسالار بىلشكر شده ، ديگر هيچ بودونمودى براى آن باقى نماند . بالاخره بعد از شش هفت ماه ، تازه بلژيكيها و بخصوص مرنار فهميده است كه « يكمن ماست چقدر كره » و « يكمن آرد چه اندازه فطير دارد « 1 » » و دانسته است كه تصورات او در به دو امر راجع باينكه من هواخواه شوستر بوده و با آنها ضديت دارم ، خيال بيربطى بوده و عبث در اين مدت پيشنهادهاى اصلاحى مرا سرسرى گرفته است . در اين شش هفت ماه كه متنفذين بخصوص صاحبان خالصجات انتقالى ، براى قطع و فصل كارهاى مالياتى خود وقت ملاقات از مرنار ميخواستند ، خيلى يادداشت‌هاى بيربط بنفع آنها و بر خلاف اصول خطاب به من داده بود . ولى خوب بود احتياط ميكرد و يادداشتها را در پاكت سربسته براى من ميفرستاد . من نزد او ميرفتم ، معايب و خلاف اصلهاى حكم او را برايش تشريح ميكردم و اكثر همين كه بوسط بيانات خود ميرسيدم ، يادداشت را كه جلوش گذاشته بودم برداشته ريزريز ميكرد و بزنبيل پاى ميز ميريخت و قلم را برميداشت و بجاى يادداشت حكمى سابق خود شرحى استعلام مانند مينوشت و پاكت كرده بدست من ميداد . من هم در جواب حقايق را مينوشتم و نزد او ميفرستادم . باوجود اين ، اينقدر گيج بود كه نميتوانست در پاى گزارش من تصميمى بگيرد . بازهم محتاج بود كه من بروم و با او در اين كار هم شركت كنم . خلاصه اينكه ، بعد از چندين ده فقره از اين قبيل عمليات ، بر او ثابت شد كه براى من مرنار و شوستر و هركس كه باشد على السويه است و من جز حق و عدالت و نفع كشور مقصودى ندارم . بعد از اين تاريخ بود كه در هر كارى ولو مربوط به ادارهء من هم نبود ، از من استعلام ميكرد . من هم موقع را مناسب ديده ، پيشنهادى راجع بخالصجات يعنى همان موضوعى را كه در ظرف نيم ساعت با شوستر تمام كرده بودم ، بقلم آورده مرحوم اسد اللّه كردستانى ( سه ماه قبل مرحوم شده است ) را زحمت دادم كه اين نوشته مرا شيرفهم‌تر از خودم بفرانسه ترجمه كرده و نزد او فرستادم . با اين‌كه گزارش من حاوى تاريخچه و راه‌حل هم در آن نموده شده بود ، يكماهى در دفتر او ماند تا بالاخره بعد از مطالعهء زياد ، من يقين دارم نفهميده و از روى اعتمادى كه بگفته‌هاى من حاصل كرده بود ، كلمهء « موافقم » را پاى آن نوشته به من داد و كار تصفيهء حساب خالصجات انتقالى ، بعد از يكسال معطلى ، سامان گرفت . بيرويگى بختياريها يكى از مشكلات بزرگ ماليه در اين اوقات سروكار بختياريها با خزانه بود . بعد از طغيان محمد عليشاه و سركوبى او و خدمتى كه بختياريها در اين امر به آزادى كرده بودند ، با اينكه رئيس آنها

--> ( 1 ) - اين دو كنايه در جاهائى استعمال مىشود كه صاحب كار نسبت بموضوعى بىاعتنا بوده پى باهميت مطلب نبرد و به قدر لزوم آن را طرف اعتنا و توجه قرار ندهد و پس از مدتى متوجه مطلب شده باشد و بتلافى مافات پردازد .